|
برای رفتن آماده ام نمی دانم چرا باید رفت و چرا در ماندن نمی توان زندگی کرد نمی دانم چرا میل رفتن امانم نمی دهد و بال هایم پرواز را چرا از خاطر نمی برد . فقط خسته ام و باید به انتهای این کوچه ی شک برسم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 6:2 توسط roze |
+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387 17:11 توسط roze |
آرش گفت: زمين كوچك است. تير و كماني مي خواهم تا جهان را بزرگ كنم. بهْآفريد گفت: بيا عاشق شويم. جهان بزرگ خواهد شد، بي تير و بي كمان. بهْآفريد كماني به قامت رنگين كمان داشت و تيري به بلنداي ستاره. كمانش دلش بود و تيرش عشق. بهْآفريد گفت: از اين كمان تيري بينداز، اين تير ملكوت را به زمين مي دوزد. آرش اما كمانش غيرتش بود و جز خود تيري نداشت. آرش مي گفت: جهان به عياران محتاج تر است تا به عاشقان. وقتي كه عاشقي تنها تيري براي خودت مي اندازي و جهان خودت را مي گستري. اما وقتي عياري، خودت تيري؛ پرتاب مي شوي؛ تا جهان براي ديگران وسعت يابد. بهْآفريد گفت: كاش عاشقان همان عياران بودند و عياران همان عاشقان. آن گاه كمان دل و تير عشقش را به آرش داد. و چنين شد كه كمان آرش رنگين شد و قامتش به بلنداي ستاره. و تيري انداخت. تيري كه هزاران سال است مي رود. هيچ كس اما نمي داند كه اگر بهْآفريد نبود، تير آرش اين همه دور نمي رفت! عرفان نظرآهاری + نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386 13:6 توسط roze |
دو روز مانده به پایان جهان. تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است تقویمش پر شده بود و تنها دو روز،تنها دو روزخط نخورده باقی بود پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت ، تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سکوت کرد. جیغ کشید و جار و جنجال به راه انداخت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سکوت کرد. به پروپای فرشته ها و انسان پیچید. خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دورانداخت. خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی ،تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و حداقل این یک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما با یکروز؟ چه کار می توان کرد؟ خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد، هزارسال هم به کارش نمی آید. آشتی کرد و خندید و سبک شد. فرشته ها در تقویم خدا نوشتند: امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود... + نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386 22:30 توسط roze |
درختی به مردی گفت:«ریشه های من در ژرفای خاک سرخ راه یافته ، و به زودی از میوه ام به تو خواهم بخشید.» مرد به درخت گفت: « چقدر ما به هم شبیه هستیم. ریشه های من هم در اعماق خاک سرخ فرو رفته و خاک سرخ است که به تو نیرو می بخشد تا مرا از میوه ی خود بهره مند کنی ، و همو به من می آموزد که ارمغان ترا با قدر شناسی پذیرا باشم.» جبران خلیل جبران + نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 0:22 توسط roze |
این وبلاگو تقدیم می کنم به بکله ی عزیز اولین رد پا را من بر جای می گذارم و امیدوارم خوشش بیاید. یادم باشد
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386 0:38 توسط roze |
|
| ||||||