تبليغاتX
هر آنچه دل گوید

هر آنچه دل گوید

 

party2.gifكوتاهترين لحظه بودن، زندگي است و

        کوتاهترین فاصله بین دو نفر خنده است.

بیایید در این کوتاهی عمر به یکدیگر لبخند هدیه دهیم.party2.gif

468704cvglsslt82.gif

سالتون بهاری و خودتونم بهاری.

658762y4rwlyw0sw.gif2vbu3dg.gif2vbu3dg.gif2vbu3dg.gif2vbu3dg.gif658762y4rwlyw0sw.gif

 

+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387 17:11 توسط roze |


 

            

آرش گفت: زمين كوچك است. تير و كماني مي خواهم تا جهان را بزرگ كنم. بهْ‌‌آفريد گفت: بيا عاشق شويم. جهان بزرگ خواهد شد، بي تير و بي كمان. بهْ‌آفريد كماني به قامت رنگين كمان داشت و تيري به بلنداي ستاره.

 كمانش دلش بود و تيرش عشق.

بهْ‌آفريد گفت: از اين كمان تيري بينداز، اين تير ملكوت را به زمين مي دوزد.

آرش اما كمانش غيرتش بود و جز خود تيري نداشت.

آرش مي گفت: جهان به عياران محتاج تر است تا به عاشقان. وقتي كه عاشقي تنها تيري براي خودت مي اندازي و جهان خودت را مي گستري. اما وقتي عياري، خودت تيري؛ پرتاب مي شوي؛ تا جهان براي ديگران وسعت يابد.

بهْ‌آفريد گفت: كاش عاشقان همان عياران بودند و عياران همان عاشقان.

آن گاه كمان دل و تير عشقش را به آرش داد.

و چنين شد كه كمان آرش رنگين شد و قامتش به بلنداي ستاره.

و تيري انداخت. تيري كه هزاران سال است مي رود.

هيچ كس اما نمي داند كه اگر بهْ‌آفريد نبود، تير آرش اين همه دور نمي رفت!

عرفان نظرآهاری

+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386 13:6 توسط roze |


دو روز مانده به پایان جهان. تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است تقویمش پر شده بود و تنها دو روز،تنها دو روزخط نخورده باقی بود پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت ، تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت.

خدا سکوت کرد. جیغ کشید و جار و جنجال به راه انداخت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سکوت کرد. به پروپای فرشته ها و انسان پیچید. خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دورانداخت. خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت:

عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی ،تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و حداقل این یک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما با یکروز؟ چه کار می توان کرد؟ خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد، هزارسال هم به کارش نمی آید.
و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید.زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد. بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد؟بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم. آن وقت شروع به دویدن کرد.

زندگی را به سرو رویش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا برود. می تواند بال بزند او در آن یک روز، آسمان خراشی بنا نکرد، زمین را مالک نشد، مقامی بدست نیاورد ، اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن خوابید کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آن ها که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها کهدوستش نداشتند و بقول ننه مرجان چشم دیدن او را نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز

آشتی کرد و خندید و سبک شد.

لذت برد و شرمسار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان یک روز زندگی کرد و

فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:

امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود...

 ازدکتر شریعتی

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386 22:30 توسط roze |


 

درختی به مردی گفت:«ریشه های من در ژرفای خاک سرخ راه یافته ، و به زودی از میوه ام به تو خواهم بخشید.»

مرد به درخت گفت: « چقدر ما به هم شبیه هستیم. ریشه های من هم در اعماق خاک سرخ فرو رفته و خاک سرخ است که به تو نیرو می بخشد تا مرا از میوه ی خود بهره مند کنی ، و همو به من می آموزد که ارمغان ترا با قدر شناسی پذیرا باشم.»

جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 0:22 توسط roze |


 

این وبلاگو تقدیم می کنم به بکله ی عزیز

اولین رد پا را من بر جای می گذارم و امیدوارم خوشش بیاید.

یادم باشد
حرفی نزنم كه دلی بلرزد
خطی ننویسم كه آزار دهد كسی را
یادم باشد كه روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نیست
یادم باشد جواب كینه را با كمتر از مهر و جواب
دو رنگی را با كمتر از صداقت ندهم
یادم باشد باید در برابر فریادها سكوت كنم
و برای سیاهی ها نور بپاشم
یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم
و از آسمان درسِ پـاك زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست... یادم باشد
باید با سنگ هم لطیف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن
به دنیا آمده ام ... نه برای تكرار اشتباهات گذشتگان
یادم باشد زندگی را دوست دارم
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان
بی زبانی كه به سوی قربانگاه می رود
زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی
كه از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد
یادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر كس
فقط به دست دل خودش باز می شود
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادم باشد زنده ام
یادم باشد خواهم مرد روزی

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386 0:38 توسط roze |


DESIGN BY :MINOS X

می خواستم به شما بگویم سلام اما شما سریع رد شدید می خواستم بگویم حال شما چطور است؟ اما شما به من نگاه نکردید می خواستم بگویم حال من خوب نیست اما شما دیگر رفته بودید... برای همین هیچ چیز به شما نگفتم فقط پوست موزم را زیر پایتان انداختم تا زمین بخورید و یک لحظه بایستید شاید این بار مرا ببینید!....


صفحه نخست
پست الکترونيک




نوشته هاي پيشين

فروردین 1387

اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386


نويسندگان

بکله

roze


پيوندها

.::::زندگی (فلوئوتیس)::::.
.:::حقیقت - انسانيت - موفقیت(موسی جون)::::.
:::مست و هوشیار:::::


    تعداد بازديدها: